روز اول...
17 مهر(82) ساعت 4. با هزار ترس و اضطراب وارد شدم...چقد چهره ها آشنا هستن.........نه........ اینم که همون... بابا اینجا هم دست از سر ما بر نمیداری....بازم دردسر....
با پرس و جو گروه عمران رو پیدا میکنم.عجب شلوغه.(صد رحمت به صف شیر و اتوبوس.)
داخل میشم.دوباره دردسر .....شروع میشه.
یه ورقه رو امضا میکنم. منشی یه برنامه (واحدهایی که دانشگاه انتخاب کرده)میده دستم.
ساعت5:45 برنامه رو نگاه میکنم..معارف1 ساعت 6 ... به سرعت کلاس رو پیدا میکنم .گوشه ای رو پیدا میکنم و تک وتنها و ساکت میشینم... ساعت 6:30 یه دانشجو که ظاهراً سال بالاییه :
-جلسه اول!استادم که نیومده!؟ چرا نشستید.. بابا اینجا دبیرستان نیست.تا چند هفته هیچ خبری نیست...
دنبال دفتر آموزش میگردم...
-:تا اول هفته بعد کلاس ها تشکیل نمیشه.
...در راه خونه ... با خودم میگم.. بابا حق داشتن سرشون شلوغ بود. از اول هفته بعد همه چیز منظم میشه....
خوش خيال ساده
Monday, August 14, 2006
روز ثبت نام
تابستان سال 82 ،ساعت 4بعد از ظهر. تلفن زنگ میزنه.
الو...... یه صدای آشنا شروع به احوالپرسی میکنه.بعد« .... آقا تبریک میگم، قبول شدی رشته اولتون عمران بود ؟نه؟»_ بله «درسته تبریک میگم»
ساعت 7 my father از در اومد تو.میگم قبول شدم. از کجا میدونی .میگم ...... زنگ زد.آفرین مبارکت باشه.
5 مهر ساعت 2 ظهر دانشگاه آزاد .... .
چقدر آدم اینجاست.یه آقا بیرون میاد و میگه خانومایی که از صبح موندن برن و ثبت نام کنن.
1 ساعت بعد(ساعت 3) در باز میشه .ملتی که تا چند روز دیگه قرار دانشجو بشن سراسیمه شروع به دویدن میکنن.همراه my father به گوشه ای پناه میبریم و منتظر شنیدن صدای سوت خمپاره میمونیم تا همچون فیلم های دفاع مقدس،به روی زمین شیرجه بزنیم. اما نه خبری نیست....
ساعت 3:20 وارد سالن میشم. سر جای خودم میخکوب میشم.عجب صف های طولانی.....
ساعت حدوداً 4:30 به اول صف شماره 1 رسیدم....یه آقاهه میاد بعد از کلی داد و بیداد(انگار داره یه گله رو جمع میکنه)... شروع به حول دادن افراد به درون صف میکنه.آقا از مسولین هستن(اصلاً انتظار چنین بر خوردی رو نداشتم.)
.. خوان هفتم،همین که میام مدارکم رو تحویل بدم ...یه سری مدرک جلوی من ظاهر میشه.(مثل دنیای جادوویی هری پاتر) یه صدایی از پشت سر میگه آقای ...... سلام رسوندن و...... متصدی میگه:ما ارادت خاصی به ایشون داریم.
ساعت 7:30 دارم از دانشگاه بیرون میام.سوار ماشین میشم.با خودم فکر میکنم..وقتی وارد دانشگاه بشم دیگه از این مناظر نمیبینم.اما یه چیزی میگه«زهی خیال باطن»
تابستان سال 82 ،ساعت 4بعد از ظهر. تلفن زنگ میزنه.
الو...... یه صدای آشنا شروع به احوالپرسی میکنه.بعد« .... آقا تبریک میگم، قبول شدی رشته اولتون عمران بود ؟نه؟»_ بله «درسته تبریک میگم»
ساعت 7 my father از در اومد تو.میگم قبول شدم. از کجا میدونی .میگم ...... زنگ زد.آفرین مبارکت باشه.
5 مهر ساعت 2 ظهر دانشگاه آزاد .... .
چقدر آدم اینجاست.یه آقا بیرون میاد و میگه خانومایی که از صبح موندن برن و ثبت نام کنن.
1 ساعت بعد(ساعت 3) در باز میشه .ملتی که تا چند روز دیگه قرار دانشجو بشن سراسیمه شروع به دویدن میکنن.همراه my father به گوشه ای پناه میبریم و منتظر شنیدن صدای سوت خمپاره میمونیم تا همچون فیلم های دفاع مقدس،به روی زمین شیرجه بزنیم. اما نه خبری نیست....
ساعت 3:20 وارد سالن میشم. سر جای خودم میخکوب میشم.عجب صف های طولانی.....
ساعت حدوداً 4:30 به اول صف شماره 1 رسیدم....یه آقاهه میاد بعد از کلی داد و بیداد(انگار داره یه گله رو جمع میکنه)... شروع به حول دادن افراد به درون صف میکنه.آقا از مسولین هستن(اصلاً انتظار چنین بر خوردی رو نداشتم.)
.. خوان هفتم،همین که میام مدارکم رو تحویل بدم ...یه سری مدرک جلوی من ظاهر میشه.(مثل دنیای جادوویی هری پاتر) یه صدایی از پشت سر میگه آقای ...... سلام رسوندن و...... متصدی میگه:ما ارادت خاصی به ایشون داریم.
ساعت 7:30 دارم از دانشگاه بیرون میام.سوار ماشین میشم.با خودم فکر میکنم..وقتی وارد دانشگاه بشم دیگه از این مناظر نمیبینم.اما یه چیزی میگه«زهی خیال باطن»
posted at
10:34 PM
by
James Blunt - Wise Men
Saturday, August 05, 2006
James Blunt - Wise Men
به من گفت: لولهی تفنگ رو به سمت من نشانه بگیر
به من نمیگویی مردان عاقل چه گفتند؟
وقتی از بهشت پایین آمدند،
و از ساعت 9 تا 7 سیگار دود کردند،
تمام چیزهای بی اهمیتی که میتوانستند پیدا کنند،
ولی آنها نمیتوانند از دست شما فرار کنند،
نمیتوانند رهایی یابند،
حالا دیگر میدانند هیچ راه فراری نیست،
و برای آنچه که انجام دادند واقعا متاسفند،
آنها سه مرد عاقل بودند که میخواستند کمی تفریح کنند.
نگاه بکن ببین اکنون چه کسی تنهاست،
نه من، نه تو،
آن سه مرد عاقل،
آنهایی که نصف دریا رو تصرف کردند.
باید این سوال رو از خودتون بپرسید،
که اکنون به کجا رسیدید؟!
حالا واقعا متاسفاند،
آنها واقعا نمیدانستند.
وارد نمایشتان شدند،
همانهایی که همدیگر رو قضاوت میکردند و سعی میکردند اثری بجا بگذارند.
ولی آنها نمیتوانند از دست شما فرار کنند،
نمیتوانند رهایی یابند،
حالا دیگر میدانند هیچ راه فراری نیست،
و برای آنچه که انجام دادند واقعا متاسفند،
آنها سه مرد عاقل بودند که میخواستند کمی تفریح کنند.
posted at
10:46 AM
by Reza
انتظار
Thursday, August 03, 2006
انتظار یکی از اون عجایبه...گاهی اوقات انتظار شیرینه...گاهی اوقات اضطراب آور...گاهی اوقات طاقت فرسا...گاهی اوقات سخت...
اما در هر صورت باید انتظار کشید...بعضی انتظار ها در عین دلهره آور بودنش خیلی زیبان...
انتظار یه اتفاق...انتظار گذشت زمان...انتظار فرا رسیدن زمان...انتظار یه پایان...انتظار یه آغاز...انتظار یه سوال...انتظار یه پاسخ...انتظار یه نگاه...انتظار یه صدا...
انتظار یه انتظار...
...
posted at
8:30 PM
by Silence
گذشته و آينده
Tuesday, August 01, 2006
اگر از گذشته چیزی نیاموخته باشی،
مشکل میتوانی آن را رها کنی.
ولی همین که از آن
چیزی آموختی و گذشتی،
زمان حال را بهبود میبخشی.
چیزی آموختی و گذشتی،
زمان حال را بهبود میبخشی.
posted at
7:46 AM
by Reza
نیکی و بدی
Tuesday, July 25, 2006
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را به شکل عیسا، و بدی را به شکل یهودا – یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند – تصویر میکرد. کار را نیمهتمام رها کرد تا مدلهای آرمانیاش را پیدا کند.
روزی، در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهرهی یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کمکم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستوجو، جوانِ شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.
گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سراپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بیتقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخهبرداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا – که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود – چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزهای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلا دیدهام!"داوینچی شگفتزده پرسید: "کِی؟"
روزی، در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهرهی یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کمکم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستوجو، جوانِ شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.
گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سراپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بیتقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخهبرداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا – که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود – چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزهای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلا دیدهام!"داوینچی شگفتزده پرسید: "کِی؟"
- " سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر از رویای داشتم، و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرهی عیسا شوم"»
مرد غریبه پس از تعریف این ماجرا، نگاهی به مردم کرد و سپس گفت:«نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند».
posted at
7:00 AM
by Reza
كم و بسيار
Monday, July 24, 2006
«چه بسيارند كساني كه هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند و چه كم اند كساني كه حرفي نمي زنند اما بسيار مي گويند.»
د.ع.ش
د.ع.ش
posted at
11:22 PM
by Silence

